داستان اصحاب فیل
مردم«نجران»یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمنچندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کردهبود و بسختی از آن دین دفاع میکردند و بهمین جهت از پذیرفتنآئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت«ذونواس»سرباز زدند. ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسختترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقیحفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینی آنها را برید،و جمع کشتهشدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشتهاند و بعقیده گروه زیادی از مفسران قرآنکریم«داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سورهبروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است. یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم کهبکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمکخواست. امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخوی اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولی من نامهای به«نجاشی»پادشاه حبشه مینویسم تا وی شما را یاری کند،وبدنبال آن نامهای در آن باره به نجاشی نوشت. نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی بهیمن فرستاد،و بقولی فرماندهی آن لشکر را به«ابرهه»فرزند«صباح»که کنیهاش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگریشخصی را بنام«اریاط»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه»راکه یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد. «اریاط»از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیادهشدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائلیمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگشروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومتنیاورده و شکستخوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکسترا نداشتخود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد. مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومتکردند،و«ابرهه»پس از چندی«اریاط»را کشت و خود بجایاو نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز کهاز شوریدن او به«اریاط»خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود ازخود راضی کرد. در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آننواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی بمکه و خانهکعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر سالهجمع زیادی به زیارت آن خانه میروند و قربانیها میکنند،وکمکم بفکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطیکه زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازهای برای او و حبشیان دیگری که درجزیرهٔ العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و برای رفع این نگرانی تصمیمگرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن استدر زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آنناحیه را بهر وسیلهای که هستبدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد. معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس»نامنهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوششرا کرد ولی کوچکترین نتیجهای از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصی هر ساله برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حجبمکه میروند،و هیچگونه توجهی بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزی بوی اطلاع دادند که یکی از1عراب«کنانهٔ»بمعبد«قلیس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپسبسوی شهر و دیار خود گریخته است. این جریانات،خشم ابرهه را بسختی تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمنباز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه میبردند بقصد ویرانکردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد. اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریککرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولیدر برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانششکستخورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»کهچنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من برای توسودمند باشد. پس از اسارت«ذونفر»و شکست او،مرد دیگری از رؤسایقبائل عرب بنام«نفیل بن حبیب خثعمی»با گروه زیادی ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولی او نیز بسرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدستسپاهیان ابرهه اسیر گردید. شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سببشد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آن جمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدانسرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و برای رسیدن بمکه و وصول بمقصدی که در پیشداری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال اینگفتار مردی را بنام«ابورغال»همراه او کردند،و ابو رغاللشکریان ابرهه را تا«مغمس»که جائی در چهار کیلومتری مکهاست راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال»بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچهابن هشام مینویسد:اکنون مردم که بدانجا میرسند بقبرابو رغال سنگ میزنند. همینکه ابرهه در سرزمین«مغمس»فرود آمد یکی ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند. «اسود»با سپاهی فراوان بآن نواحی رفت و هر جا مال و یاشتری دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند. . از آن جمله دويست شتر از عبد المطلب را بردند، وقتى خبر شتران به عبد المطلب رسيد، از شهر خارج شد و به طرف لشكرگاه ابرهه روانه گشت، حاجب و دربان ابرهه مردى از اشعريها بود، و عبد المطلب را مىشناخت از پادشاه اجازه ورود براى وى گرفت، و گفت اينك بزرگ قريش بر در است، ، ابرهه گفت بگو تا داخل شود. عبد المطلب مردى تنومند و زيبا بود، همين كه چشم ابو يكسوم به او افتاد بسيار احترامش كرد، به خود اجازه نداد او را روى زمين بنشاند در حالى كه خودش بر كرسى تكيه زده، و نخواست او را در كنار خود بر كرسى بنشاند، بناچار از كرسى پياده شد، و با آن جناب روى زمين نشست، آنگاه پرسيد چه حاجتى داشتى؟ گفت حاجت من دويست شتر است كه مقدمه لشكر تو از من بردهاند، ابرهه گفت به خدا سوگند ديدنت مرا شيفتهات كرد، ولى سخنت تو را از نظرم انداخت، عبد المطلب پرسيد: چرا؟ گفت: براى اينكه من آمدهام خانه عزت و شرف و مايه آبرو و فضيلت شما اعراب و معبد دينيتان را كه مىپرستيد ويران سازم و آن را درهم بكوبم، و در ضمن دويست شتر هم از تو گرفتهام، تو در باره خانه دينىات هيچ سخن نمىگويى، و در باره شترانت حرف مىزنى از آن هيچ دفاعى نمىكنى، از مال شخصيت دفاع مىكنى. عبد المطلب در پاسخ گفت: اى ملك من با تو در باره مال خودم سخن مىگويم، كه اختيار آن را دارم و موظف بر حفظ آن هستم، اين خانه هم براى خود صاحبى دارد كه از آن دفاع خواهد كرد، و حفظ آن به عهده من نيست، اين سخن آن چنان ابرهه را مرعوب كرد كه بدون درنگ دستور داد شتران او را به وى باز دهند، و عبد المطلب برگشت.آن شب براى لشكر ابرهه شبى سنگين بود ستارگانش تيره و تار به نظر مىرسيد در نتيجه دلهايشان احساس كرد گويا مىخواهد عذابى نازل شود. صاحب مجمع البيان سپس ادامه مىدهد تا مىرسد به اينجا كه: در همان لحظهاى كه آفتاب داشت طلوع مىكرد، طيور ابابيل نيز از كرانه افق نمودار شدند در حالى كه سنگريزههايى با خود داشتند و شروع كردند آن سنگها را بر سر لشكريان ابرهه افكندن، و هر يك از آن مرغان يك سنگ بر منقار داشت و دو تا به دو چنگالش، همينكه آن يكى سنگهاى خود را مىانداخت و مىرفت يكى ديگر مىرسيد و سنگ خود را مىانداخت، و هيچ سنگى از آن سنگها نمىافتاد مگر آنكه هدف را سوراخ مىكرد، به شكم كسى بر نخورد مگر آنكه پارهاش كرد، و به استخوانى بر نخورد مگر آنكه پوك و سستش كرد و از آن طرفش در آمد. ابرهه كه بعضى از آن سنگها بر بدنش خورده بود از جا پريد كه بگريزد به هر سرزمينى كه مىرسيد يك تكه از گوشت بدنش مىافتاد، تا بالأخره خود را به يمن رساند، وقتى به يمن رسيد ديگر چيزى از او و لشكرش باقى نمانده بود، و همينكه وارد يمن شد سينه و شكمش باد كرد و منفجر شد و به هلاكت رسيد، و احدى از اشعريها و احدى از خثعم به يمن نرسيد...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۸۹/۰۸/۲۱ ساعت 19:50 توسط محمدآبدونی
|