شیطان از فراوانی عبادت برصیصا ناراحت شده بود هر چه می خواست اورا منحرف سازد نتوانست تا سر انجام (شیطان اعور)را که موکل برزنا کاران است بر گماشت اتفاقا دختر پادشاه آن مملکت به بیماری فلج مبتلا شده بود واز برصیصا خواستند به خانه سلطان برود وبرای شفای آن دختر دعا کند برصیصا نپذیرفت از این رو برادران وی دختر را روی تختی گذاشتندبه صومعه برصیصا آوردند

برصیصا گفت اورا همین جا بگذارید تا سحر برای او دعا کنم واوشفا یابد

برادران قبول کردند اورا آنجا گذارده ورفتند چون وقت سحر شد برصیصا درباره آن دختر دعا کرد دختر شفا یافت در این موقع شیطان اعور فرصت را غنیمت شمرد نزد آن عابد رفته وشروع به وسوسه کرده وآن دختر در نظر وی چنان جلوه داد که فریفته اش شود وبالاخره با او زنا کرد ولی پس از فراغت از آن عمل پشیمان شد وبه فکر افتاد ممکن است این دختر جریان را به برادرانش بگوید آن وقت من چه کنم؟

شیطان به دلش انداخت اورا خفه کن همانجا دفن کن اونیز دختر را کشت ودر کنار صومعه دفن کرد چون صبح برادران آمدند وسراغ خواهرنشان گرفتندعابد گفت خواهر شما سحر خوب شد واز صومعه بیرون رفت

شاهزادگان به دنبال خواهر گشتند بالاخره به فکرشان رسید ـ یا شیطان به آنها گفت ـ که برصیصا اورا کشته است پس با دقت جستجو کردند ومحل دفن اورا پیدا کردند جسد را بیرون آوردند

پادشاه دستور داد به گردن برصیصا انداخته به شهر آوردندو مردم شهر را باخبر کردند

سرانجام اورا پای دار آوردند چون طناب را به گردنش انداختند همان شیطان در مقابلش مجسم شد وبه او گفت تمام این گرفتاری ها را من برای تو پیش آوردم اکنون اگر مرا سجده کنی ومرابا اشاره ی سر معبود خود گردانی تورا از این وضع نجات خواهم داد و چون عابد با سر به او اشاره کرد شیطان خنده ای سرداد واز نزد او دور شد وعابد کافر از دنیا رفت

خدایا مارا عاقبت به خیر کن